جعبه کمک های اولیه

امروز صبحم اصلا خوب شروع نشد. دیشب خوب نخوابیده بودم و حس و حال این رو نداشتم که از تخت بیام بیرون. خوابم نمی برد، اما دوست هم نداشتم از جام بیام بیرون. همسر ساعت6:30 بهم گفت که اگر پا نشم دیرم میشه. بهش گفتم امروز دیرتر میرم سر کار. گفت تو بخواب. من بچه هارو حاضر می کنم و می برم. ازین حرفش کلی خوشحال شدم، آخه چقدر ماهه این همسر جان قلب

چشمامو بستمو سعی کردم بدون نگرانی بخوابم، اما بازم نشد. بالاخره ساعت 8 از جام اومدم بیرون. حوصله صبونه خوردن نداشتم، تو آشپزخونه مث اینکه بمب منفجر شده بود، با دیدنش خیلی ناراحت شدم. نیم ساعتی رو صندلی نشستمو همین طور به آشپزخونه نگاه کردم. بعد زنگ زدم محل کارمو گفتم سر کار نمیرم. دوباره برگشتم تو تختم، یه دفه دلم مامانو خواست، زدم زیر گریه نگران

دست و دلم به هیچ کاری نمی رفت. یه دفعه یاد جعبه کمک های اولیه م افتادم. یه بار روان شناسم ازم پرسید تو خونه جعبه کمک های اولیه دارین؟ گفتم آره. گفت واسه چی؟ گفتم خب در مواقع ضروری وقتی اتفاقی میفته ازش استفاده می کنیم. گفت برای اتفاقات روحی چی، جعبه کمک های اولیه دارین؟ تعجب کردم. گفتم یعنی چی ؟

گفت هر کدوم از ما باید یه جعبۀ کمک های اولیه هم برای روزایی که خلقمون میاد پایین داشته باشیم.

پرسیدم: خب تو این جعبه چی باید بذاریم؟ گفت محتویاتش رو خودت باید مشخص کنی. جعبۀ کمک های اولیه هر کی از بقیه متفاوته. چون شاید چیزی که منو خوشحال می کنه شما رو خوشحال نکنه و بالعکس. ولی چیزی که مهمه اینه که تو این جعبه باید چیزایی باشه که خلقت رو می بره بالا.

منم یه جعبه کمک های اولیه خوشگل واسه خودم درست کردم. و با کمک روان شناسم کم کم پرش کردم. اولین کاری که کردم این بود که سی دی منتخب از آهنگای شاد خواننده های مورد علاقم تهیه کردم. بعد عکس آدمایی که خیلی برام عزیزن رو توش گذاشتم به همراه شماره تلفن 3 نفر که حرف زدن با اونا در هر شرایطی آرومم می کنه. من یه کار دیگه هم کردم، چن تا خاطره خنده دار رو نوشتم و گذاشتم تو این جعبههف هر وقت می خونمشون خندم می گیره  لبخند

به هر جون کندنی بود از جام بلند شدم، سی دی رو پلی کردم. به عکس بچه ها و همسر جان نگاه کردم. یه کم قربون صدقشون رفتم. حالم یه کم بهتر شد. سعی کردم 10 تا از نعمت هایی که تو زندگی دارم رو به خاطر بیارمو یادداشت کنم، وقتی به خودم اومدم دیدم رسیدم به شماره 18 نیشخند

بعدش همسرس زنگ زدو کلی با هم لاو ترکوندیم، چند تا جک برام گفت و کلی خندیدم. بعد از قطع کردن تلفن. رفتم تو آشپزخونه و با حرکات موزون شروع کردم به مرتب کردن مژه

تصمیم گرفتم حالا که موندم خونه غذای مورد علاقۀ گلی رو درست کنم. برای نازنین فسقلی هم چیز کیک درستیدم. ظهر سرویس بچه ها رو آورد خونه و سه تایی با هم ناهار خوردیم، گلی خیلی از غذا خوشش اومد و کلی تشکر کرد. بعد از ناهار نازی رو خوابوندمو رفتم دوش گرفتم. یه کم آرایش کردمو به خودم رسیدم. سالاد درست کردم. نازی که از خواب بیدار شد کلی باهاشون بازی کردمو خندیدیم. قربونتون برم عسلای مامان قلب

شب همسر جان زود اومد خونه و شامو در کنار هم خوردیم. ساعت 9 بچه هارو خوابوندم. یه کم با همسری صحبت کردیم. همسر خسته بود، رفت خوابید. منم غذای فردا رو گذاشتمو خونه رو جمع و جور کردم.

الانم واسه خودم یه لیوان قهوه ریختمو نشستم بغل شومینه، لپ تاپ هم رو پامه.

خدایا شکرت که به جای یه روز بد، یه روز عالی رو بهم هدیه کردی قلب

/ 0 نظر / 14 بازدید