آخر هفتۀ توپ :)

دیروز ظهر مادر شوهر زنگ زد و گفت که خواهر شوهر از شهرستان اومده و دلتنگ ماست، بریم اونجا. گفتم که خیلی دلم می خواد برم، اما کار زیاد دارم. امیر که اومد خونه بعد از شام میریم یه سر میزنیم. مادر شوهر مهربون گفت اگر کار داری برادر شوهر رو می فرستم بیاد بچه هارو بیاره اینجا تو م راحت تر به کارات برسی. بعد زودتر با امیر بیاین. اول یه کم تعارف کردم، بعد گفتم حالا که اصرار می کنین قبول نیشخند. برادر شوهرنیم ساعت بعد در خونه بود، بچه هارو حاضرو آماده با ساکشون سپردم بهش، بس که تو این نیم ساعت دوییده بودم اینورو اونور خسته شده بودم لبخند. تا بچه ها رفتن اسمس زدم به امیر که زود بیا خونه، خونه خالیه نیشخند. امیر که تعجب کردهبود، زنگ زد. بعد از اینکه قضیه رو بهش گفتم کلی خندید و گفت حالا که این مزاحما نیستن زودتر میام خونه مژه .

تا امیر بیاد خونه، خونه رو که بلا نسبت عین طویله شده بود، مرتب کردمو خودم هم پریدم یه دوش گرفتم. چای ترش دم کردم و تو یه ظرف شیرینی نخودچی که امیر عاشقشه، اما از ترس بچه ها جلو نمیارم، چیدم. امیر اومدم مثل همیشه زنگ زد،  رفتم درو باز کردم دیدم یه دسته گل مورد علاقه مو گرفته جلو صورتش، دسته گلو گرفتم، از خوشحالی جیغ زدمو بغلش کردم، کلی ازش تشکر کردمو گلای عزیزمو گذاشتم تو گلدون (از واکنش خودم خیلی راضی بودم. قدیما فقط هر وقت از چیزی ناراحت می شدم ابراز احساسات می کردم، اونم در حد لالیگا، اما تو جلسات روان درمانی یاد گرفتم که احساسات مثبتم رو هم بروز بدم). امیر بعد از اینکه یه کم استراحت کرد، گفت رها خیلی وقته با هم فیلم ندیدیم. حالا که این وروجکا نیستن اگه دوست داری با هم یه فیلم ببینیم. چون سلیقش رو تو انتخاب فیلم می پسندم، گفتم باشه تو فیلمو انتخاب کن تا من بیام. رفتم دو تا چای قرمز خوشرنگ ریختمو با شیرینیا آوردم. فیل زندگی پای رو انتخاب کرده بود، که واقعا قشنگ بود، اما ازون بهتر این بود که بعد از مدت ها بدون دغدغه دو ساعت تموم تو بغلش بودم. بودن تو آغوشش رو با هیچ چیز دیگه ای تو دنیا عوض نمی کنم. بعد از اینکه فیلم تموم شد، امیر گفت یه چیزی بهت بگم؟ گفتم بگو. گفت رها این روزا خیلی بیشتر از قبل دوستت دارم، تو خیلی تغییر کردی، می دونم این کار خیلی سختیه و از اینکه به خاطر منو بچه ها اینهمه به خودت سختی میدی ممنونم. از اینکه ایر متوجه تغییر من شده بود و به جای گله و شکایت راجع به گذشته داشت ازم تشکر می کرد واقعا خوشحال شدم. گفت : امروز وقتی با دیدن دسته گل اونقدر خوشحال شدی و ذوق کردی، به خودم گفتم دیدی امیر بالاخره تونستی رها رو خوشحال کنی و ... . خیلی باهم حرف زدیم بهش گفتم مشکلات قبلا من هم به اون ربطی نداشته و اگر اون هم گاهی وقتا واکنش خوبی نشون نمی داده، جای تعجب نداشته (زندگی ما همیشه اینقدر گل و بلبل نبوده، حتی یه بار تا مرز جدایی هم پیش رفتیم) و ...

کلی با هم حرف زدیمو درد دل کردیم، یه دفه دیدیم ای داد بیداد ساعت نهه تعجب. به امیر گفتم بدو بریم مامان اینا منتظرن. گفت نظرت چیه بچه ها شب خونه مامان اینا باشن، فردا بریم دنبالشون؟ منم که از خدا خواستهنیشخند. زنگ زد به مامانشو گفت کار داره و امشب نمی تونیم بریم، اگه بچه ها دوست دارن و اذیت نمی کنن اونجا بمونن تا فردا که این پیشنهاد هم با جیغ و دست و هورای بچه ها مواجه شد نیشخند

شام یه املت مشتیه امیر پز خوردیمو و خوش گذروندیم. فردا صبح هم خیلی شیک ساعت 10 پاشدیم رفتیم کوه، ناهار هم همونجا خوردیمو ساعت 4 برگشتیم خونه، یه دوش گرفتیم و رفتیم خونه مادر شوهر، یه عصرونه ای هم اونجا خوردیم بچه ها رو با گریه و زر زر برداشتیم آوردیم خونه. وقتی یاد رفتارای گذشتم با امیر میفتم خیلی خجالت می کشم و خدا رو شکر می کنم که اون اینقدر با گذشته و هیچ چیزو به روم نمیاره لبخند

این بود انشای من درباره تعطیلات خود را چگونه گذراندید نیشخند

از فردا هم که کلاسا شروع میشه و باید برم سر کار

/ 5 نظر / 21 بازدید
افت و خیز !

[لبخند] یه قاب زیبا و آرامش دهنده از زندگی [گل]

نارسیس

پس اینجوریاس ؟ [متفکر] خاله جان هم وقتی فسقل رو می فرسته اینجا ، نخشه های مخوف دوتایی اجرایی می کنن با آقاشون ؟ [وحشتناک]

نارسیس

دلم خونک شد که داداش فسقل اونجاس و کوفتشون میشه این نخشه های مخوف [شیطان]

a n o o

واقعا که توپه توپ بود! [چشمک][لبخند][نیشخند]

نارسیس

این انصافه ملت اون سر دنیا مشغول نخشه های مخوف دو نفره باشن ، بنده ی حقیر جورشون رو بکشم ؟ [نیشخند] پس چی که چه بدجنس ! خیلی هم کیف می کنم از اینکه بدجنسم [مغرور]